مثل آسمون عجیبی شبی آبی شبی قرمز / ولی هر رنگی که باشی منو دوست نداری هرگز /
لا اقل خوب شد که لطفی کردی و واسم نوشتی / معنی حرف تو این بود که مطیع سرنوشتی/
دلمو دادم به دست تو برای یادگاری / قابلی نداره بردار میدونم دوستم نداری /
وقتی که بارون میگیره چشام از عشق تو خیسه / دل برات به قول سهراب زیر بارون مینویسه/
تنها آرزوم همینه تا یادم نرفته راستی / کاش یه روز بهم بگی که من همون ام که میخواستی...
از خودم بدم میاد وقتی که فقط واسه دلتنگیهام میام سراغ این وبلاگ... البته یه موقع فکر نکنین این چند ماه که ننوشتم خیلی بی دلتنگی بودم.... این چند ماه خیلی سخت گذشت اما نه به سختی ماه هایی که قراره بیان... سخخخت محتاجم! محتاج احساس....
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تودستم
گله ازتونیست میدونم خودم اینو از تو خواستم
به جونه ستاره هامون توعزیزتر از چشامی
هرجاهستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینوبخدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمیمردم
واست اینهمه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی
ازدلم نمیری عمرم نفسام که هنوزی
تورو محض خیره هامون که نفس نفس خداشد
ار همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی منو تنها رو دعا کن
خاطراتم رو نگهدار اما دستامو رها کن
دست تو اول عشقه بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه میکرد
تو نميدونی
تو نمیدونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تورو نمیخوام
باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام
یه شوخی بود و یه قصهی تلخ وقتی که گفتی تورو نمیخوام
خیال میکردم ، میخوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم
چشمای گریون، دستای خسته دوری چشمات، منو شکسته
رنگ اون چشات، چشای سیات زنجیر دلت ، دستامو بسته
شاید یه حسود چشممون زده بگو کی ما رو تنهایی دیده
ولی میدونم ، تو آسمون ها قصه ی ما رو یکی شنیده
تو باور نکن ، هرکی بهت گفت پیشت میمونم، پیشت میمونم
باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو میخونم
چشمای گریون، دستای خسته دوری چشمات، منو شکسته
رنگ اون چشات، چشای سیات زنجیر دلت ، دستامو بسته
روی بنما و مرا مگو که ز جان دل بر گیر پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر
دو لب تشنه ی ما بین و مدار آب دریغ بر سر کشته ی خویش آی و زخاکش برگیر
دوست گو یار شو و هردو جهان دشمن باش بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر
مرحمت فرموده ما را مس کنید!
و عشق او را نمی فروشم به گنجهای عالم... به ستاره های روشن... حتی به ماه!
و قلب من از شادی برهنه میشود...
من او را که در میهن من است و منتظر من/ دوست میدارم
او هم میهن من است...
و آنگاه که در نگاهت سایه می افتد چقدر مهربان و قشنگ میشوی
وقتی سخن میگویی چشمهایت چه ژرفایی دارد...
این روزها که میگذرد هر روز منتظر آمدنت هستم اما...
اما به من بگو من نیز در روزگار آمدنت هستم؟!
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
دلکم با غصه هاش نشسته بود !
دل من عادت بچه ها رو داشت
تو سینه اش یه عالمه صفا رو داشت
طفلکی مشکلش این بود که فقط
جای آب نبات چوبی لباتو خواست !
عشقش این بود که به جای عروسک
شبا توی بغلش تو رو می داشت !
فکر می کرد اگه که به تو می رسید
دیگه طفلی گنج هفت دریا رو داشت
حیوونی چه سختیا یی رو کشید
می خواست حالیت بکنه که عاشقه
چشم تو صداقتش رو نمی دید !
توی این دنیای پر مکر و ریا ...
حرف راستو باید از بچه شنید !
با یه اخمت یهو گریه اش می گرفت
سیل اشک جمع می شد توی چشاش
با یه لبخند قشنگت
میشکف گل از گلش
سرخ میشد روی لپای تپلش !
.
.
.
***
نرسید دلک بازیگوش من به دلبرش
نرسید تا قصه اش افسانه بشه
تو دل هزار هزار آدمک قصه به لب
بمونه واسه همیشه ...
زیر گنبد کبود
یکی بود یکی نبود
شاعر: شایان
کوله بار آرزوهات روی دوشت … تا کجاها رفتی با پای پیاده …
رفتی و به هر چی خواستی نرسیدی … متاسفم برات ای دل ساده …
دل به هر کی دادی از سادگی دادی … زندگیت رو با یه دلدادگی دادی … هر جا که دیدی چراغی پر فروغه … تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه …
عاشق و خسته و غمگین و پریشون … دل بی کس … دلک بی سر و سامون …
دل زخمی … دل تنها و تکیده …
دل گریون و من و ای دل گریون … !
کوله بار آرزوهات رو کی دزدید … دل دیوونه به گریه هات کی خندید … عاشق و خسته و غمگین و پریشون … دل بی کس دلک بی سر و سامون ….
تو رو با حول و ولا تنها گذاشتن … اونا که لیاقت عشق رو نداشتن … تک و تنهایی و با پای پیاده … متاسفم برات ای دل ساده ….
متاسفم برات ای دل ساده ….
متاسفم برات ای دل ساده ….
| آدما از آدما زود سیر میشن آدما از عشق هم دلگیر میشن آدما رو عشقشون پا میذارن آدما آدم و تنها میذارن آدما آخ آدمای روزگار چی میمونه از شماها یادگار آدما آخ آدمای روزگار چی میمونه از شماها یادگار یادته اون عشق رسوا یادته اون همه دیوونگی ها یادته تو میگفتی که گناه مقدسه اول و آخر هر عشق هوسه آدما آخ آدمای روزگار چی میمونه از شماها یادگار دیگه از بگو مگو خسته شدم من از اون قلب دو رو خسته شدم نمیخوای بمونی توی این خونه چشم تو دنبال چشمای اونه همهء حرفای تو یک بهونه اس اون جهنمی که میگن این خونه اس همهء حرفای تو یک بهونه اس اون جهنمی که میگن این خونه اس آدما آخ آدمای روزگار چی میمونه از شماها یادگار آدما آخ آدمای روزگار چی میمونه از شماها یادگار |
وقتي باهاش آشنا شدم، فقط ميخواستم تنهاييم رو پر كنه. ازش دوتا خواسته داشتم. اينكه دروغ رو واسه هميشه فراموش كنه و اونم مث من فقط به يه نفر تو زندگيش تكيه كنه. هيچم مجبورش نكردم كه بايد به حرفم گوش كني يا اينكه تو تنها كس من تو اين دنيا هستي و نبايد بري... يعني دستش رو باز گذاشتم.. اما خودش قبول كرد... خودش بهم گفت كه واسه هميشه پيشم ميمونه .. هنوز اون لحظه رو فراموش نكردم... حالا از اون روز ماهها گذشته و من هرروز بيشتر عاشق كاراش شدم.. اما اون چي؟ عاشق تر كه نشد هيچ، تازه بدترم شد! آخه من كه مجبورش نكرده بودم... گفته بودم اگه فكر ميكني نميتوني تا آخرش بموني اصلا نباش! تازه گهگاه ميبينم كه يه ريزه دروغ هم چاشني حرفاش ميشه... بعضي وقتا با خودم ميگم اصلا چرا همش من بايد نگرانش بشم؟ نه اينكه اون نگران نيستا! نه، نگران ميشه ولي اونجوري با زندگي برخورد ميكنه كه هم خودش رو نااميد ميكنه، هم منو! چرا؟ خوب معلومه چون هيچ وقت نميخواد با مشكلات و چيزايي كه واسش پيش ميآد با منطق برخورد كنه. داشتم ميگفتم، اصلا چرا همش من بايد نگرانش بشم؟ اينجا كه كسي نيست. پس بزار يكم اعتراف كنم... اون روزا يكم بچه بودم. يكم عاشق شدم. تازه فهميدم همش دروغه! عاشقي رو نميگما! او رو ميگم. او همش دروغه... آخه يكي نبود بهم بگه ديوونه! تورو چه به اين حرفا! آخه مگه اين خدا جون چشه كه ميخواي بري يكي ديگه رو پيدا كني؟ مگه خدا تنهات ميزاره كه ميخواي بري با يكي ديگه تنهاييت رو پر كني؟! ولي خب ميدونيد چيه؟ اگه اون روز نميفهميدم و يه بچه بودم در عوض حالا خيلي چيزا رو تجربه كردم و ميفهمم. اينكه نبايد به هييييييييچ كسي تو زندگي اعتماد كرد. ميفهمي چي ميگم؟ به هيشكي... اينكه هيچ عشقي عشق واقعي نيست! عشق واقعي بعد از ازدواج پيدا ميشه! عشقي كه باعث ميشه زن و شوهر سالها باهم بمونن و هييچ مشكلي واسشون پيش نياد. ديگه يادگرفتم كه گاهي هم بايد به حرف ديگران گوش كرد.... گرچه اشتباه ميكنن! يادگرفتم كه ديگه نبايد عاشق شد! دوستي رو نبايد كشت ولي عاشق هم نبايد شد... بايد با هركسي به اندازهي لياقتش رفتار كني تا بفهمه كه چه خبره!
نميخوام اينجا بابابزرگ بازي در بيارما! اينم ميدونم كه حرفم روت هيچ تاثيري نداره مگه اينكه بشيني روي تمام حرفام با دقت فكر كني... تا خودت رو اصلاح نكني، ديگران رو هم نميتوني تغيير بدي! تويي كه دوست پسر داري... تويي كه دوست دختر داري... اگه زندگي اونطوري كه ميخواي نيست و ميخواي بشه بايد همه كس رو فراموش كني... همشون رو بيخيال شو... واسه ي يك سال... يا ديگه يه ماه... بشين فكر كن. ببين هيچكدوماشون لياقت تورو ندارن. ببين... بزار يه سوالي ازت بپرسم. تو با يه دختر يا با يه پسر دوست ميشي... ازش بپرس، ببين قبلا با كسي دوست بوده يا نه! اگه آدم خوبي باشه و بهت دروغ نگه، دو حالت پيش مياد:
اگه بگه بودم، تو حاضري دوستيت رو باهاش ادامه بدي تا حد ازدواج ؟ خداييش دارم ميگما! كسي كه اينجا نيست.. خودم و خودت.. مسلما نه! حاضرا نيستي چون نميدوني بينشون چه رابطهاي گذشته... اگه هم بگي ازدواج ميكنم ، بهت قول ميدم كه بعد از ازدواج باهم نميسازين... (نمونهش رو ديدم كه ميگم). ميدونين چرا؟ چون اگه يه مشاجرهي كوچيك بينتون اتفاق بيفته شما با بوسط كشيدن دوستي قبلي طرف، راحت ميتونين متهمش كنيد. يا اينكه بگيد تو اگه چيزيت نبود كه نميرفتي دنبال دختربازي يا پسربازي!
حالا اومديم و گفت نه! دوست نبودم. پس مسلما بايد توي دوستي با جنس مخالف بي تجربه باشه. پس بازم هيچ تضميني نيست و نميتونه بهت بده كه فقط با تو بمونه... چون يه چيزي به نام حس كنجكاوي نميزاره! و هميشه سعي ميكنه كه افراد بيشتري رو امتحان كنه و همينه كه باعث ميشه مشكل پيش بياد. يعني اگه يكي بهتر رو پيدا كرد و خواست از پيشت بره، تو چيكار ميتوني بكني؟ غير از اينكه تسليم بشي و يه ضربهي عشقي به ليستت اضافه بشه و بعدشم هم كه الله اعلم...!
پس دوست مجازي من. يكم فكر كن. اينا همش تجربه ي يه پسر هفده ساله بود كه واست گفتم. ميدوني... من مخالف دوستي نيستم. اونم با جنس مخالف! چرا دروغ بگم... خودم هم يكيش رو دارم. اما دارم سعي ميكنم تركش كنم. ميدوني چرا؟ چون بايد از خودم شروع كنم. وقتي خودم لياقت و ظرفيتش رو ندارم، چرا بايد برم تكيهگاه يكي ديگه باشم؟ كسي كه معلوم نيست آينده ميخواد با من بمونه يا نه؟! پس مسلما من و تو اي دوست مجازي! بايد اول خودمون رو اصلاح كنيم. دوستي اونم با جنس مخالف توي كشور ما با اين سطح فرهنگ (بشدت پايين) و اين مردم بشدت مذهبي، فعلا مقدر نيست. لجبازي نكنو بيا دست به دست هم ديم و واسه ايراني آبادتر تلاش كنيم. اميدت به خدا باشه و با قدرت به سوي فردايي بهتر حركت كن! هيچكسي نميتونه جول تو رو براي رسيدن به اهدافت بگيره. در ضمن يادت باشه كه پدر و مادرت برات بهترين آدمايي روي زمين باشن. (حتي اگه ...!)رو حرفام فكر كن. قربون همتون. تنهاترين تنها